RAZ

    خدايا چگونه زيستن را تو بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ....

صفحه اصلي | آرشيو وبلاگ | تماس با ما
۱۵ بهمن ۱۳۸۷
.

dirooz ba ye daste gol be didanam oomad

ba ye negahe mahraboon

hamoon negahi ke man salha arezoosho dashtamo oon az man darigh mikard

gerye kardo goft delesh baram tang shode

man faghat negash mikardam

vaghti raft sange ghabram az ashkash khis shode bood

 

آرشيو نظرات (8) | ادامه مطلب

۱۲ بهمن ۱۳۸۷
كاش ميدانستم....


عشق فراموش كردن نيست بلكه به خاطر سپردن است ،عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،

عشق ديدن نيست

بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست

بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۱۰ بهمن ۱۳۸۷
باران



دلم كه مي‌گيرد مي‌بينم حق با آسمان است كه مي‌گريد، ناله مي‌كند، مي‌غرد و مي‌سوزد. خوشا به حالش. چقدر دوست داشتني و زيبا احساس خود را مي‌گويد. گاهي صاف و زلال چون آينه و آن گوشه‌اش يك خورشيد مهربان يا يك ماه قشنگ كه گرما و نورشان هم صداقت دارد و زماني هم سياه و ابري و دم كرده و عصباني و بغضي كه گويي هرگز باز نخواهد شد و از پس اين همه سياهي نه ماه ديده مي شود و نه خورشيد و ناگهان هق هق گريه آسمان و ريزش باران.

چقدر اين صدا برايم آشناست. صداي هق‌هق گريه آسمان را مي‌گويم، صداي بارش باران را. بارها آن  را از اعماق وجودم شنيده‌ام. صدايي است كه رنگ تنهايي دارد، بوي فراق و درد دوري.

گوش كن! دوباره در دور دست‌ها آسمان ناليد. شايد در جايي ديگر از اين شب تاريك بي ستاره، عاشق دلشكسته‌اي غريب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او هم‌آوا شده و هم‌قدم اشك‌هايش شده است.

حق با آسمان است. بايد گريست. بايد باريد. بايد فرياد برآورد. بايد بغض را شكست. بايد  چون صاعقه سوخت و بر زمين خورد.

حق با آسمان است.

ببار كه دلم هواي يار كرده است. ببار....

 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۷ بهمن ۱۳۸۷
.

دلهاي بزرگ و احساس هاي بلند ، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند . عشق هايي كه جان دادن در كنارشان آرزوئي شورانگيز است. اما كدام معشوقي مخاطب راستين چنين عشق ي تواند بود؟ ، اين عشق ها همواره در فضاي مهگون و جادوئي اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل كلمات شعر و در حلقوم ناله هاي موسيقي و در روح ناپيداي هنرها و يا در خلوت دردمند سكوت و حسرت و خيال و تنهائي چشم براه آمدن كسي كه مي دانند نمي آيد! راستي چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟ وانگهي عشق مگر نه بيتابي شورانگيز دل ها است در جستجوي گم كرده خويش ؟
پيداست كه من از عشقهاي « بزرگ » سخن مي گويم نه از عشقهاي « شديد » ، از نيازي كه به « بي اوئي » است نه احتياجي كه ، فقر « بي كسي » ! هراس « مجهول ماندن » ، نه درد « محروم بودن » . عشقي كه « خبر مي دهد » ، روح را از اشتغال هاي كور روزمره آب و نان و نام وننگ هاي حقيري كه تنها ارزششان آن است كه همه ارج مي نهند و فهميدن را ننگ و فهميدن را تنگ و تاريك مي كنند به درمي كشد و از لذت هاي رنگارنگ نشخواري و تلاشهاي مورچه وار تكراري – كه زندگي كردن و بسربردن را مي سازند – معاف مي كند و به « بودن » كه در جستجوي مائده هاي گونه گونه اي كه بر خاك ريخته تكه تكه گشته است « وحدت » مي بخشد و درميان اين گله انبوهي كه رام و آرام مي چرند و با نظم يكنواخت و ابدي برپشت زمين روانند ناگهان همچون صاعقه بر جان يكي ميزند و نگهش مي دارد و برسرش فرياد مي زند كه : « تو!....جهان!....عمر »...

.................................................. دكتر علي شريعتي

 

آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

۶ بهمن ۱۳۸۷
مينويسم...


مينويسم!
لبالب ، گرداگرد ، تنگاتنگ
شايد اين بخت برين
تكاني بر خود دهد.
شايد اين دل
بر پس امواج شود.
و شايد ذهنم
تل خاكستري از آتشفشان باشد.

مينويسم!
بر سر چند خط
و به دنبال راهي نيز ميگردم.
راه هرچه باشد
بسي سخت است و پر آشوب.

مينويسم!
به راستي به سبزينگي برگ درخت
به طعم گس خرمالو
و شايد
به شكاف اناري در دل
مغلوب شديد؟!!
من كه به تمناي دل خود
مدفون رنگ خاك شدم.

مينويسم!
چون خدا را بر پس واژه ميتوان يافت.
بر برگي خشكيده
بر سياهي بال كلاغ
بر اوج كركس ها
شايد هم زيبا تر!
بر پس شيريني واژه عشق
بر سرخي خون انار
بر آواز بنفشه سر غنچه دل
يا بر تركهاي دل

مينويسم!
چون نميدانم خدا كجاست!
هرچه گشتم ديدم همه جاست!
پس خدا هست.
من گمشده ام
و با هزار راهه تو در تو
سر ياري گذاشته ام.

مينويسم!
چون بايد پيدا شوم
چون بايد راه را پيدا كنم
واژگان بر سر نقطه نور
مرا به دنبال ميكشند

مينويسم!
چون خدا هم نوشت.
و از آن نوشته
هزار هزار معجزه لبخند
هزار هزار درس عشق
در دلم جاري شد.

 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۵ بهمن ۱۳۸۷
.

 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۵ بهمن ۱۳۸۷
اي دنيا خسته ام از چرخش ايام تو...

 چقدرسخته توچشاي كسي كه تموم عشقتو ازت دزديدوبجاش يه زخم هميشگي

 

 

رو قلبت هديه داد زل بزني و بجاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه

 

 

هنوزم دوسش داري!

 

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير آوار غرورش

 

 

 همه ي وجودت له شده!

 

 

چقدر سخته توي خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما تا ديديش

 

 

 هيچ چيزي جز سلام نتوني بهش بگي!

 

 

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه

 

 

 اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري!

 

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بارتوخودت بشكني

 

 

 و اون وقت آروم زير لب بگي:

 

                                      "     گل من:

 

                                                        باغچه ي نو مبارك!   "

 

آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

۵ بهمن ۱۳۸۷
.

گاهي كه دلم مي شكند تنها كسي كه مرهم دلشكسته ام

 

مي شود تويي...

 

در كابوس شبانه ام زماني كه همه تنهايم مي گذارند

 

چشم كه مي گردانم مي بينم تنها كسي كه كنارم مانده تويي ...

 

غزلواره احساس من پروازت چقدر طولاني شده

 

گفتي ميروي آن سوي پاييز كوچه ها تا براي گنجشك هاي آوارهلانه بسازي.

 

گفتي ميروي تا نگذاري اشك سپيد زمستان

 

خواب هاي نقره اي پرنده ها را بهم بريزد

 

مي خواستي منتظر بماني تا لبخند گل هاي وانشده را بچيني؟؟؟

 

اما نمي دانم نمي دانم چرا به سمت پنجره هاي بسته غروب

 

باز نگشتي؟؟؟؟

 

شايد زخمي شدي آن سوي دلتنگي شايدم خواستي قفس طلايي ات

 

را ببخشي به قناري آن طرف باغ نمي دانم ....

 

شايد دلت گرفت كنج اين شب زدگي .راستش را بگو

 

در اين روزها كدام نگاه را دل بسته اي كه صداي مرااز پشت دلتنگي

 

اين پنجره نمي شنوي ؟؟؟

 

به اين حوالي برگرد.برگرد كه اينجا قحطي ستاره است برگرد.

 

برگرد تا ببيني بغض چه كسي برايت ميشكند!

 

من در برزخ اين شب ها اسيروهم برگشتن تو ام

 

اينجا پراست از ماتم غبار آلود تو

 

تو نمي خواهي اين اطراف به دست هاي

 

كسي برسي كه از غم تو مي بارد ؟؟؟؟

 

بي همتاي من!

 

به پنجره اين سوي باران نگاه كن...

 

آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

۴ بهمن ۱۳۸۷
؟

با غرور بي دليلت منو آزار نده
به منه خسته و بي حوصله هشدار نده
بزار اين سكوت سنگين به شكستن نرسه
به خودت تو بيش از اين زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنيم
واسه ديگران تو شمعي
واسه من خاموش و غمگين
براي خودي تو دردي
واسه غريبه تسكين
واسه ديگران حقيقت
واسه من عين سرابي
براي همه ستاره
واسه من مثل شهابي
وقت و بي وقت لحظه ها رو به دلم زهر نكن
بيا و اين دم آخر صحبت از قهر نكن
بخدا من خودم رفتنيم
بخدا
بخدا
   بخدا ....


 

آرشيو نظرات (2) | ادامه مطلب

۴ بهمن ۱۳۸۷
خدايا

اين سراي خاموش ياد گرفتم با ترنم عشقي پاك

به زيباترين شكل تو را بسرايم

وقتي خالق دوست داشتن تو هستي به چه زباني بگويم


دوست دارم

خدايا اندكي از عشق تو را با دنيا عوض نمي كنم

ان را بر من ببخش


 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

[ ۱ ][ ۲ ]

 
 

 


معرفي وبلاگ




راز



فهرست اصلي

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
افزودن به علاقه مندي ها
صفحه خانگي
 


آرشيو موضوعي

شعر
عاشقانه
مدل مو
مدل آرايش
مدل لباس عروس
مدل لباس مجلسي
نكات آرايشي


آرشيو ارسال ها

مرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دى ۱۳۸۷


پيوند ها

فروم پرنياز
بدون چتر بيا...
شمعي برايش روشن كن
*ღ*وبلاگ تخصصي امـير پسر جيگوله شيراز*ღ*
لولو
اخبار
عكس داغ روز
براي او صادقانه مينويسم...


لوگوي دوستان



كد هاي كاربر



 


تمام حقوق متعلق به نگین بلاگ است