RAZ



RAZ

    خدايا چگونه زيستن را تو بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ....

صفحه اصلي | آرشيو وبلاگ | تماس با ما
۲۸ دى ۱۳۸۷
خدايا....

 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۲۸ دى ۱۳۸۷
محبوب من!

محبوب من!

در هر غروب دلگير كه آسمان رنگ و بوي خون دارد و هوا بوي دلتنگي، براي من نقش بهشتي بر جانم و گر چه با خيال تو زندگي مي‌كنم، ديگر خيال نيستي؛ تو هستي و من هستي‌ات را مي‌بينم و مي‌شنوم و آن گاه در سينه‌ام زندگي به يادت موج مي‌زند و مي‌تپد و آن چنان به من نزديكي كه حتي تصور هم نخواهي كرد حتي اگر آن قدر دور باشي كه من هم ندانم.

 

ستاره من!

مي‌دانم كه بين من و تو فاصله است، مي‌دانم كه وصال خوابي خوش بيش نيست، اما اين دنياي من است و من آن را چنان مي‌سازم كه فاصله‌ها چون حبابي از بين مي‌رود و چون غباري بر باد مي‌رود.

 

شاهد زيباروي من!

در عشق چيزي به نام خزان وجود ندارد و تنها كسي كه عاشق است مي‌داند كه معشوق، خود بهار است آن هم بهاري‌‌ترين فصل زندگي و آسمان است آن هم آبي‌ترين آسمان و خود خورشيد است آن هم درخشنده‌ترين خورشيد و چنين است كه تو براي من شكوه هزار هزار ترانه‌ي نجيب عاشقانه‌اي و من هزاران هزار فصل ناياب آرزو را فقط در تو ‌جسته‌ام.

 

عشق پاكم!

هر شب در رؤياهايم مرا به سمت بيكران آسمان مي‌بري و با تماشاي رويت و با معجزه‌ي نگاهت و با نسيم ايمانت با عشق همراه مي‌شوم و آن گاه محو مي‌شوم در اقيانوس بي پايان مهر تو.




 

آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

۲۸ دى ۱۳۸۷
خدايا...

از خدا پرسيدم: عشق يعني چه؟

گفت: عشق همان است كه وقتي عاشق مي شوي،
در چشمهايت احساس مي كني...
 
و اين دليل آن است كه خدايم از چشمهايم حال دلم را مي شناسد ...
 
 
خداي من، خداي همه اتفاق هايي است،
كه ممكن است يك روز صبح براي ما رخ دهد،
و خداي همه پرنده هايي كه زير ناودان خانه دارند،
خداي همه فرزنداني كه مادر را دوست دارند،
و خداي مادراني كه فرزند ندارند،
و خداي عاشق هاست ...
 
خداي من عاشق است ...
  
خدايا!
نه مجنونم، كه اين همه از بودن تست،
نه سرگشته، كه دل به سوي تو گشته،
نه پريشان، كه تو جاني و جانان،
تو جاني و جانان ...
 
آنقدر از خوبي تو مي نويسم،
تا دستهايم دوست داشتنت را احساس كنند،
و آنقدر زير لب زمزمه ات مي كنم،
تا طعم بوسيدن تو كامم را شيرين كند ...